گذشته از دست رفته(5)
سال آخر برای همه بچه ها شروع دوباره و پایان خیلی چیز ها هست از هر کسی که داوطلب میشد آزمون میگرفتن برای مدارس خاص من هم اینو بهترین فرصت دونستم که ثابت کنم خنگ نیستم هم به خودم هم به دیگران.
در کمال ناباوری اطرافیانم، من به عنوان 10 نفر اول با رتبه 6 قبول مدرسه استعداد های درخشان شدم، خب این تازه شروع بدبختیم بود روز ثبت نام بر اساس قانون خودشون اجازه نداشتن من رو ثبت نام کنند و از قرار معلوم به دبستان من هم اعلام کرده بودن که دبستان به ما اطلاع نداده بود و مشکل سنم بود و اینکه جهشی خونده بودم برای همین یکسال و نیم آزگار بدون تحصیل خونه نشین شدم بعد هم دوباره امتحان دادم و به یک مدرسه استعداد های درخشان دیگه رفتم اما اینبار با سن قانونی.
مدرسه خوبی بود اونجور که فکر میکردم همه خوره درس و اینا نبودن خیلی بچه های صمیمی و خوبی داشت و باعث شد دوران خوبی رو داشته باشم و با شرایطی هم که داشتم و ایجاب میکرد احساس کنم اونجا آزاد هستم؛ تقریبا همون سال ها بود که مشکلات ذهنیم شروع شد، مثل حساسیت پردازشی حسی، تمایل به پردازش عمیق و قوی تعداد زیادی از اطلاعات ورودی از جمله حالات خلقی دیگران و همین موارد باعث میشد احساس خوبی نداشته باشم و حتی از خواب آسوده هم محروم بمونم؛ هر اتفاق و تغییر کوچکی که اطرافم اتفاق میفتاد به دنبالش زنجیره ای از پردازش ها درون ذهنم ایجاد میکرد و عضو لاینفک در زندگیم شده بود لیکن سعی کردم گوشه گیر و تنها بشم که مورد توجه دیگران قرار نگیرم.